محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

3576

تاريخ الطبرى ( فارسي )

گويد : سپس با جزل وداع كرد كه به دو گفت : « اينك فسيفساء اسب مرا ببر كه اسبى از آن پيشى نمىگيرد . » پس عبد الرحمان اسب را گرفت و با كسان سوى شبيب رفت و چون نزديك وى رسيد شبيب راه دقوقا و شهر رور گرفت عبد الرحمان از پى وى برفت و چون به سر حد رسيد بماند و گفت : « او به سرزمين موصل است بايد از ولايت خويش دفاع كنند يا وى را رها كنند » گويد : اما حجاج بن يوسف به دو نوشت : « اما بعد ، شبيب را تعقيب كن و هر كجا رفت به دنبالش برو تا به « او برسى و خونش را بريزى يا از آنجا برانى ، كه حكومت ، حكومت « امير مؤمنان است و سپاه سپاه اوست و السلام » گويد : وقتى عبد الرحمان نامهء حجاج را خواند از پى شبيب روان شد شبيب بجا مىماند و چون عبد الرحمان به وى نزديك مىشد شبيخون مىآورد اما مىديد كه به دور خويش خندق زده و احتياط بداشته و مىرفت و او را وا مىگذاشت . عبد الرحمان از پى او روان مىشد ، و چون خبر مىيافت كه عبد الرحمان حركت كرده و پيش مىرود با سواران رو سوى وى مىكرد و چون نزديك مىرسيد مىديد سواران و پيادگان را به صف كرده و تيراندازان را پيش انداخته و از غافلگيرى و خلل به دور است ، پس مىرفت و او را وا مىگذاشت . گويد : و چون شبيب ديد كه عبد الرحمان را غافلگير نمىكند و به او دست نمىيابد ، وقتى عبد الرحمان با سپاه نزديك او مىرسيد حركت مىكرد و ده تا بيست فرسخ مىرفت آنگاه در زمينى سنگلاخ و باير جاى مىگرفت و مىماند تا عبد الرحمان برسد و چون نزديك شبيب مىرسيد وى حركت مىكرد و ده يا بيست فرسخ مىرفت و باز در محلى سنگلاخ و سخت فرود مىآمد و مىماند تا عبد الرحمان نزديك شود .